|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از دکتر بهروز ياسمی :: 2 ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم! چند وقت است که تنها به تو میاندیشم به تو آری! به تو يعنی به همان منظر دور به همان سبز صميمی، به همان باغ بلور به همان سايه، همان وهم، همان تصويری که سراغش ز غزلهای خودم ميگيری به همان زل زدن از فاصله دور به هم يعنی آن شيوهی فهماندن منظور به هم به تبسم، به تکلم، به دلآرايی تو به خموشی، به تماشا، به شکيبايی تو به نفسهای تو در سينه سنگين سکوت به سخنهای تو با لهجهی شيرين سکوت شبحی چند شب است آفت جانم شدهاست اول اسم کسی ورد زبانم شده است در من انگار کسی در پی ديدار من است يک نفر مثل خودم عاشق ديدار من است يک نفر ساده، چنان ساده که ار سادگياش میشود يک شبه پی برد به دلدادگیاش آه! ای خواب گرانسنگ سبکبار شده! بر سر روح من افتاده و آوار شده! در من انگار کسی در پی انکار من است يک نفر مثل خودم تشنه ديدار من است يک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزيش میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خويش رعشهای چند شب است آفت جانم شده است اول نام کسی ورد زبانم شده است آی! بيرنگتر از آينه يک لحظه بايست! راستی! اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟ اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر یکيست؟ حتم دارم که تويی آن شبح آينه پوش عاشقی جرم قشنگيست، به انکار مکوش! آری آن سايه که شب آفت جانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود اينک از پشت دل آينه پيدا شده است و تماشاگه اين خيل تماشا شده است آن الفبای دبستانی دلخواه تويی! عشق من! آن شبح شاد شبانگاه تويی!
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي